ذبيح الله صفا

740

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ليك بر ماه رخت عاشق صادق بودم * نه چو اين عاشقك چند منافق بودم گر زمانى همه لب‌تشنهء پابوس تواند * ليك در دل ز پى بردن ناموس تواند اين زمان نيز ازين قوم كران گيرى به * ترك همرازى اين پرده‌دران گيرى به خويش را دور ازين حيله‌گران گيرى به * زين ميان جانب خونين‌جگران گيرى به جاى در ديدهء صاحب‌نظران گيرى به * هم درين واقعه پند از دگران گيرى به من سرگشته كه باشم كه دهم پند ترا * گفتم از روى محبت سخنى چند ترا گرچه زينسان سخنان تلخ‌ترند از حنظل * سخنى را كه بود تلخ برآور به عمل زود پيدا شود اكنون بخلاف اول * كه بهار تو ببينم بخزان گشته بدل رسدت صد الم از طعنهء خصمان دغل * آن زمان اين سخنان شهد نمايد چو عسل ور به پيشت سخن من غرض‌آلود بود * گوش بر قول كسى كن كه ترا سود بود من تصور كنم اى مه كه نديدم رويت * يا همه عمر نكردم گذرى در كويت نشدم شيفتهء سرو قد دلجويت * نكشيدم همه بيداد و ستم از خويت دل نبستم بخم طرهء عنبربويت * بلكه هرجا گذرى نيز ببينم سويت كس چرا بر دل خود بار جفاى تو نهد * تو كه باشى كه كسى دل بوفاى تو نهد زين پس اى شوخ جفاجو نكنم ياد از تو * نكشم سنگدلا اينهمه بيداد از تو وه كه شد خرمن عمرم همه بر باد از تو * دل ويران‌شدهء من نشد آباد از تو اينقدر بهره كه ديدم من ناشاد از تو * تو نبينى ز خود و غير مبيناد از تو اى پريچهره چو اشك از نظرت افگندم * از لب لعل تو دندان طمع بركندم اين چند رباعى نيز از اوست : هجرى بر يار بنده مىبايد شد * سر در قدمش فگنده مىبايد شد روزى صدبار پيش چشم و دهنش * مىبايد مرد و زنده مىبايد شد